تمام روز در آیینه گریه می کردم ...
بهار پنجره ام را ...
به وهم سبز درختان سپرده بود !!!
+ نوشته شده در دوشنبه 16 فروردین1389ساعت 23:45  توسط نیکو
هیس !
صحبت از دلتنگی و
بود و نبود و
حتی دوست داشتن ،
بماند برای بعد !!!
حالا فقط
آهسته در گوشم
بخوان ...
صدایش
را شنیدی امروز !!!
همین ...
+ نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 14:14  توسط نیکو
|
با کلمات بازی نمی کنم ...
یک
راست می روم سراغ همان حرفِ دل ،
دلتنگتم آرامِ دلم !
همین ...
+ نوشته شده در شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 0:11  توسط نیکو
|
جا مانده است چیزی جایی ...
که هیچ چیز دیگر
...
هیچ
وقت ،
جایش را پر نخواهد کرد !!!

+ نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت 1:50  توسط نیکو
|
بی ربط !!!
شاید ، اما تو بفهمی !!!
یادت هست ؟؟؟ آیا ؟؟؟
+ نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1387ساعت 0:45  توسط نیکو
|
واژه هام یخ زدن !!!
چرا ؟؟؟
+ نوشته شده در شنبه 25 آبان1387ساعت 0:10  توسط نیکو
|
گیج گیجم ...
به آیینه نگاه می کنم ...
هیچی از نیکو
نیست !!! سیاه ِ سیاه ...

بعد از حرفهای تو !!!
+ نوشته شده در چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 4:44  توسط نیکو
|
هفت روز مونده به رفتنم ،
هفتا گلم شد شش تا
!!!
خیلی اتفاقی !!!
و این و می شه به حساب خیلی چیزا گذاشت !!!
می دونم ...
دیگه دوسم
نداری ...
+ نوشته شده در چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 1:38  توسط نیکو
مبارک هم نباشه ...
به شادی بگیرین ...
که رسیدم به آخر خودم !!!
بازم یه تکرار ...
بازم ت وِّ ل
د !!!
تموم شد !!!
+ نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 0:33  توسط نیکو
|
از بس توهّم پاک تو را بغل کردم ،
تهوعم آمد ...
بیا تو
را که سر تا پا کثافتی ...
بغل کنم ...
بازم ... همین !
+ نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 1:18  توسط نیکو
|